هركس براي خواب خودش پلك مي‌زند

 

داوود ملك‌زاده

مديرمسئول و سردبير بلم

 

ما شعله به جان خواب انداخته‌ايم

در كاسه‌ي سر، شراب انداخته‌ايم

درياي هزار موج عشق است و جنون

ما هم «بلم»ي به آب انداخته‌ايم

(رباعي از: جليل صفربيگي)

 

صفر

اين آخرين يادداشتي است كه به عنوان سردبير براي بلم مي‌نويسم. نمي‌خواهم مطابق معمول بنويسم انگار همين ديروز بود و چه زود گذشت و حيف و از اين حرف‌ها. از وقت و انرژي‌اي هم كه براي بلم گذاشته‌ام پشيمان نيستم، اگر چه بلم مي‌توانست بهتر از اين‌ها باشد و پاروزنان به خيلي جاهاي ديگر برسد. بماند.

اين شماره به نوعي جمع‌بندي‌ي تمام شماره‌هايي است كه پيش از اين منتشر شده‌اند و گذشته از آوردن نمايه‌ي آثار و گردآورنده‌گان شماره‌هاي پيشين، در ذيل مي‌خواهم مروري بر «آن‌چه گذشت» ِ بلم داشته باشم، البته با پشت صحنه‌هاي آن.

 

يك

انتشار بلم در دو مرحله صورت گرفته است. اولي مربوط مي‌شود به همان شماره‌ي نخست كه در دي‌ماه 81 بيرون آمد و تا شماره‌ي دوم ـ‌كه درست دو سال بعدش منتشر شد ـ‌ و تا به حال هم مرتب ادامه دارد.

دوست خوب‌ام شهرام گل‌ويردي‌زاده مديرمسئول اولين شماره بود و من عضو شوراي سردبيري. انتشار آن شماره همان شد و آب‌گرفته‌گي‌ي بلم همان. طبق معمول دست تنها ماندن و عدم استقبال بچه‌ها و حمايت مسئولان مربوط، باعث شد بلم با همان موج اول به گرداب تعطيلي بيفتد. قرارمان اين نبود. ما بلم را از جنوب آورديم تا خيلي‌ها سوار آن شوند و به خيلي‌ جاها برسند. اما انگار قضيه طور ديگري داشت پيش مي‌رفت.

بلم، همين طور ماند و ماند تا اين‌كه در آذر 83 به اتفاق دانش‌جويان ادبيات رفتيم به موزه‌ي مقبره‌الشعراي تبريز. فضاي خوبي بود. من بعد از قضيه‌ي عدم انتشار بلم و تعطيلي‌ي يكي دو انجمن در دانش‌گاه و بي‌نظمي‌ي كلاس‌هاي پيام‌نور، كم‌تر در دانش‌گاه آفتابي مي‌شدم و فقط زمان امتحانات به دانش‌گاه مي‌رفتم. پس از بازگشت از اردو مسئله‌ي انتشار مجدد مطرح شد. بعد از صحبت‌هايي چند قرار شد شهرامي ديگر (شهرام نصرت) كه دبير مجمع بود؛ بشود مدير مسئول و من بشوم سردبير. همه‌ي حرف‌ها را همان اول گفتم. اين‌كه نمي‌خواهيم با اين هدف كه: بله ما هم مجله‌اي منتشر مي‌كنيم براي خالي نماندن عريضه. اين همه مجله‌ي رشته‌هاي مختلف منتشر مي‌شد، و اگر نمي‌شد مگر چه اتفاقي مي‌افتاد؟ با همه‌ي اين، شماره‌ي جديد آني نشد كه مد نظرم بود. چه از لحاظ كيفيت مطلب و چه نوع چاپ. به هر حال اوايل هميشه چنين است. هر چند داخل آن را كپي كرديم اما روي جلدش را فيلم و زينك گرفتيم در كاغذ 135 گرمي‌اي كه روي آن سلفون مات كشيده شده بود. روي جلد آن را عكسي از شاملو زديم. ساده و زيبا بود. همين شماره تحسين خيلي‌ها را برانگيخت و در بسياري از نشريات معرفي شد. گذشته از آن‌كه جوانان امروز يك صفحه‌ي تمام به آن پرداخته بود؛ مجلاتي مثل بايا و نافه هم خبر انتشار آن را به خوبي منعكس كردند، و اين جاي اميدواري بود.

 

دو

شماره‌ي بعدي‌ي بلم را در اردي‌بهشت 84 برديم براي چاپ. تيراژ نشريه دو برابر شده بود و داخل‌اش را اين بار به جاي كپي، ريسو كرديم. يك حامي‌ي خوب هم در دانش‌گاه پيدا كرده بوديم. دكتر لطيف عطاري، استاد ما،‌ زبان‌شناس و اهل حال، كه خودش در اين عوالم سير مي‌كرد و حمايت‌هاي مادي و معنوي‌اش باعث دل‌گرمي‌ي ما بود و هنوز هم هست. وقتي ديديم قضيه جدي‌ست گفتيم بايد نگاه ما نيز چنين باشد و عملن هم اين را نشان دهيم. بنابراين از دوستان دانش‌جو كه هر كدام در رشته‌اي اهل فن بودند كمك خواستيم، تا هم تقسيم كار شود و هم مطالب چاپ شده از لحاظ فني مشكلي نداشته باشد. براي اين كار از ابراهيم شيرگير براي سرويس داستان و بي‌تا صاحب‌قران‌فرد براي سرويس ترجمه كمك خواستيم. شعر و مقاله هم با اجازه، افتاد به گردن من!

اگر چه در تابستان و تعطيلات، خيلي‌ها يادشان مي‌رود كه دانش‌گاه و مجله‌اي هم هست؛ اما در تابستان84 شماره‌ي پنج بلم منتشر شد. در قسمت «يادداشت‌ داوود» مطلبي با اين عنوان نوشتم: «هي مي‌گويند چرا تيراژ كتاب و مجله پايين است؟!» در اين يادداشت از مسايل مربوط به چاپ و نشر حرف زدم. اين‌كه مهم نيست قيمت مجله دويست تومان باشد يا هزار تومان! براي كسي كه مجله براي‌اش ارزش دارد قميت چندان مهم نيست و براي كسي كه در اين باغ قدم نمي‌زند حتا پنجاه تومان هم براي آن خرج نمي‌كند. (اين حرف نقل قول غيرمستقيمي بود از سعيده آب‌شناسان مديرمسئول فصل‌نامه‌ي گوهران كه در نمايش‌گاه كتاب تهران به من گفت و داشت با من دعوا مي كرد كه چرا اين‌قدر قيمت مجله پايين است؟!)

اوج كار ما در شماره‌ي6 و7  (ويژه‌ي شعر فرانو و اكبر اكسير) بود كه در دي‌ماه 84 منتشر شد. مجله‌اي در 94 صفحه و با قطع وزيري كه حتا خودم را انگشت به دهان كرد! بعضي‌ها كه اين مجله دست‌شان رسيد گفتند: «اين را كجا چاپ كرديد؟» و فكر نمي‌كردند كه در اردبيل و آستارا هم بشود اين كارها را كرد. ما زيردريايي‌ي بلم را اين‌جا مي‌ساختيم و به دورها مي‌فرستاديم و چه آتش‌ها كه به پا نشد! اين شماره كه دربردارنده‌ي مطالبي درباره‌ي فرانو است مي‌تواند يك منبع خوب براي شناخت شعر فرانو و اكبر اكسير باشد. در اين ويژه‌نامه از آغاز دهه‌ي هشتاد مباحث، نقد و نظرها،‌ شعرها و ديگر مطالب مطرح شده گردآوري شده است. علاوه بر اين، نظرات شاعران و منتقدان صاحب‌نام كشور در اين باره آمده است كه از جمله منوچهر آتشي بود كه موقع چاپ مجله فوت كرد و حتا فرصت نشد مصاحبه‌ي تلفني‌اش را در بلم ببيند. به اضافه‌ي يك مصاحبه‌ي مفصل با اكبر اكسير كه آن مصاحبه بعدها در چند نشريه و سايت ديگر منتشر شد. البته اين يك طرف قضيه است و در طرف ديگر متحمل فشارهايي مي‌شديم و سنگ‌اندازي‌هايي كه در كارمان مي‌كردند. حتا كار به جايي رسيد كه بعضي نشريات سراسري كه قبلن بلم را معرفي مي‌كردند از اين كار خودداري كردند... باز هم بماند.

 

سه

خوبي‌ي بلم اين بود كه در حصار كليشه‌ها نبود، براي اين‌كه هدف‌مان از چاپ رفع تكليف نبود. ما نمي‌خواستيم در سايه باشيم. ما با استفاده از تجربه‌هاي ديگر نشريات،‌ راه خودمان را مي‌رفتيم، ‌اصولي و و در عين حال متفاوت. براي اين كار دوست داشتيم چيزهايي در بلم بيايد كه تابه‌حال در جاي ديگر مطرح نشده و اگر شده از زاويه‌اي به قضيه نگاه كنيم كه به آن كم‌تر توجه شده است. همين ويژه‌نامه‌ي فرانو يكي از اين كارها بود. در ادامه‌ي همين سياست شماره‌ي 8 و9 در اردي‌بهشت85 بيرون آمد. تصوير روي جلد را اختصاص داديم به فرهاد ابراهيمي سراينده‌ي ترانه‌ي مشهور آيريليق كه خود شاعر را به اندازه‌ي يك‌صدم ترانه، نمي‌شناختند.  انتشار اين شماره در حد خودش خيلي موثر بود و بعد از آن‌ در نشريات و سايت‌هاي مختلف تصوير و خبر انتشارش آمد. همين كه چند هزار نفر فهميدند كه ترانه‌ي «آيريليق آيريليق آمان آيريليق» سروده‌ي فرهاد ابراهيمي است و مصاحبه‌اي از او را خواندند؛ ما را به هدف‌مان رسانده بود. بعد از اين شماره شنيدم كه در چند جا از جمله رشت براي فرهاد ابراهيمي مراسم گرفته بودند.

پاييز 85 شماره‌ي 10و11 منتشر شد. روي جلد با تصويري از شفيعي‌ي كدكني و بررسي‌ي جايگاه شعر او در ادبيات معاصر قبل و بعد از انقلاب. و اين‌كه چرا «م.سرشك» شاعر رفته‌رفته شد «استاد شفيعي‌ي كدكني» و دل سپرد به تحقيق و تاليف و شعرش در حاشيه ماند. در اين ويژه‌نامه هم نظراتي از سوي شاعران و منتقدان مطرح عنوان شد كه در چاپ بعضي‌ از آن‌ها مردد بودم ولي تا جايي كه يك‌طرفه به قاضي نرفته باشيم نظرات موافق و مخالف را چاپ كرديم. مثلن درباره‌ي ويژه‌ي شفيعي‌ي كدكني اگر نوشته شد: «بدون ترديد تاثير شفيعي‌ي كدكني در ادبيات فارسي، انكارناپذير است و شايد گزاف نيست اگر گفته شود كه آثار او به غناي ادبيات فارسي افزوده است»؛ در طرفي ديگر اين نظرات به چشم مي‌خورد: «شعر شفيعي به جهان پيرامون‌اش توجهي ندارد و مثل مورچه‌اي‌ست كه وقتي ديد دور خانه‌اش را آب گرفته، خيال كرد دنيا را آب برده است!» و موارد مشابهي از دست در ديگر شماره‌ها و ويژه‌نامه‌ها...

 

چاهار

بعد از انتشار شماره‌هاي آغازين كه از تصاوير شاملو و بيژن جلالي استفاده كرديم؛‌ حتا تصميم گرفتيم در اين مورد يك شرط بگذاريم و آن زنده بودن فرد مورد نظر بود. به همين سبب چه در چاپ عكس روي جلد و چه پشت جلد(با شاعران معاصر) اين امر را لحاظ كرديم.

البته ناگفته پيداست كه نفس كشيدن ظاهري هميشه دليل بر زنده‌گي و پويايي نسيت. چه بسا كساني كه خيلي وقت پيش از دنيا رفته‌اند اما نام و كارشان زنده است. گذشته از اين ما دوست داشتيم به آن‌هايي كه در قيد حيات بودند بپردازيم و يك علت‌اش اين بود كه با خودشان هم مي‌توانستيم ارتباط برقرار كنيم. و سنت ناخوب مرده‌پرستي را كم‌رنگ كنيم. هر چند عمران صلاحي بعد از چاپ عكس‌اش در پشت جلد شماره‌ي 6 و7 درگذشت و حال همه را گرفت!

 

پنج

موفقيت و گاه توقف‌هايي كه تا به حال در كارم پيش آمده، هر دو محصول يك عامل بودند: «صداقت و صراحت در گفتار و عمل». هيچ‌گاه براي خودم عار نديدم كه بگويم اولين شماره‌ي بلم را كپي كرديم و صد نسخه چاپ كرديم و بعد 35 تاي ديگر. و اين‌كه شماره‌گان بعدن به 200 رسيد و از شماره‌ي 6و7  پانصد نسخه مي‌زنيم. مطمئن باشيد به غير از من و چاپ‌خانه‌ و خداي‌مان و چند تا از دوستان نزديك كسي اين قضايا را نمي‌‌داند. شايد بعضي وقت‌ها لزومي هم براي گفتن بعضي حرف‌ها نباشد؛ اما من فكر مي‌كنم كه اين‌طوري راحت‌ترم و بارها به اين مسئله رسيده‌ام.

من فكر مي‌كنم حتا افتخار دارد گفتن اين‌كه ما با اين تيراژ و چاپ محدود چه كارها كه نمي‌كنيم، و بلم را تا كجاها كه نمي‌رانيم.

 

شش

همه‌ي مجلات ادبي را كه مي‌خواني از دموكراسي و فضا دادن به جوانان و آن‌هايي كه تريبوني ندارند دم مي‌زنند. از كارنامه‌ي مرحوم بگيريد تا نشرياتي كه همين اواخر منتشر مي‌شوند. نشريات، اغلب بخش معرفي‌ داشتند حالا يا به شكل تصويري يا نوشتاري، خبر انتشار نشريات را منعكس مي‌كردند. گاه پيش مي‌آمد كه بدون تماس با نشريه‌اي يك نسخه از بلم را مي‌فرستاديم و مي‌ديديم كه به تفصيل معرفي شده است. بايا يكي از مجلاتي بود كه جانانه معرفي مي‌كرد و انگار همه‌ي مجله را خوانده بود. گوهران هم هر وقت بلم به دست‌اش رسيد معرفي كرد و حتا در نمايش‌گاه كتاب، مديرمسئول‌اش از بلم اسقبال كرد و كلي با من حرف زد. درباره‌ي مجله‌ي نافه بايد اعتراف كنم كه از معدود مجلاتي‌ست به اندازه‌ي ادعاي‌اش رفتار مي‌كند، چه در چاپ آثار شاعران دور از مركز و چه در معرفي‌ي كتاب و نشريه. يادم مي‌آيد تصوير شماره‌ي ويژه‌ي فرانو را در يك‌چاهارم صفحه‌ي A4 و در كنار مجله‌ي نامه چاپ كرده بود. حتا در ويژه‌نامه‌ي شعر شهرستان، فراخوان شعر دانش‌جويان را ـ كه بلم و مجله‌ي شفق برگزار مي‌كند ـ در يك صفحه چاپ كرد. مجله‌ي گلستانه با اين‌كه مجله‌اي بود كه بيش‌تر مطلب مربوط به ترجمه را مي‌زد اما بلم را هم معرفي مي‌كرد. عصر پنج‌شنبه هم يك‌بار در يك نيم‌صفحه بلم را معرفي كرده بود. آزما هم از ويژه‌نامه‌ي فرانو به بعد به آشتي با بلم پرداخت و آن را يكي دو بار معرفي كرد. روزنامه‌هايي مثل اعتماد، اعتماد ملي و كارگزاران و ... هر كدام در نوع خودشان سنگ‌ تمام گذاشتند و ما به واسطه‌ي معرفي‌ي آن‌ها مخاطبان جديد پيدا كرديم كه با مجله تماس گرفتند و خواستار شماره‌هاي منتشر شده‌ي بلم شدند. نشرياتي مثل كلك،  اشراق، گيله‌وا، كتاب هفته، نسيم،‌‌ آذري، خوانش، زنده‌رود و... در مقاطع مختلف بلم را معرفي كرده بودند كه از همه‌ي‌شان سپاس‌گزارم. يك سپاس ويژه هم از هفته‌نامه‌ي جوانان امروز و خانوم تيموري دارم كه به طور مرتب و از اولين شماره تا به امروز تمام و كمال بلم را معرفي كرده است.

خبرگزاري‌ي ايسنا كه يكي از پرمخاطب‌ترين سايت‌هاي خبري است به محض انتشار مجله خبر آن‌را منتشر مي‌كرد. سايت‌هاي ادبي‌ي آتي‌بان، وازنا، انجمن شاعران ايران و خيلي جاهاي ديگر كه بيش‌ترشان لينك سايت ايسنا را مي‌آوردند و نيز تعدادي از وب‌لاگ‌هاي ادبي.

تشكرها را كردم اما اجازه بدهيد گلايه‌ها را هم بگويم. اولين گلايه‌ام از مجله‌ي شوكران است. من دو سال پشت سر هم بلم را در غرفه‌ي اين مجله به خانوم ندايي دادم و ايشان قول معرفي دادند و خبري نشد. تلفن مجله‌ي‌شان هم هميشه روي پيغام‌گير است. به گمان‌ام ايشان به قدري درگير چاپ شعرهاي‌شان به زبان‌هاي ايتاليايي و تركي و... هستند كه فرصت نمي‌كنند به كارهاي ديگر بپردازند و قول‌هاي‌شان را فراموش مي‌كنند. به گفته‌ي يكي از صاحب‌نظران بلم چيزي از اين مجلات كم ندارد و فرق ما و آن‌ها در اين است كه اجازه‌ي پخش سراسري نداريم و نمي‌توانيم مجله را به دست همه برسانيم. بخارا و بي‌حوصله‌گي‌ي علي ده‌باشي هم كه جاي خود را دارد. گلايه‌ي من بيش‌تر از مجلاتي‌ست كه قول معرفي دادند و نكردند و گر نه هر مجله سياست خودش را دارد و اصلن بعضي‌ها بخش معرفي ندارند و نبايد اصرار كرد. مثل سردبير يكي از نشريات كه وقتي پرسيدم چرا شما به معرفي‌ي مجموعه‌ي شعر نمي‌پردازيد گفت: «من معتقدم كه مخاطب به كتاب‌هاي سياسي و اجتماعي بيش‌تر احتياج دارد تا بيايد كس‌شعرات خانوم ... را بخواند!» خب، اين هم عقيده‌اي است. مجله‌ي حافظ و روزنامه‌ي شرق هم هر كدام به نوعي كار ما را پشت گوش انداختند. يادم مي‌آيد حافظ مجله‌اي را معرفي كرده بود كه تصوير جلد آن حسن امين (مديرمسئول حافظ) بود. لابد ما هم بايد از اين كارها را مي‌كرديم تا بلم با آب و تاب معرفي مي‌شد. شرق به رغم اين‌كه روزنامه‌ي قدرت‌مندي بود و بزرگان در آن قلم مي‌‌زدند اما متاسفانه بايد بگويم كه در بخش ادبي محافظه‌كار و اندكي جناحي عمل مي‌كرد. اين روزنامه هيچ‌گاه بلم را معرفي نكرد ـ اگر چه چند بار ديگر نشريات دانش‌جويي را معرفي كرده بود ـ . گذشته از اين، روزنامه‌ي شرق دو مقاله‌ي من را يكي درباره‌ي شعر «عيادت» عمران صلاحي و ديگري نقدي بر «سه دهه شاعران حرفه‌اي»ي باباچاهي را بدجوري قيچي كرده بود. شايد تعجب كنيد اگر بگويم كه نوشته‌ي من درباره‌ي شعر عيادت را با حذف پايان شعر چاپ كرده بود در حالي كه همه مي‌داند اوج قدرت شعر عيادت به خاطر همان دو سطر پاياني است. آن‌جا كه مي‌گويد:‌ «آشنايان‌ام نيز / به ملاقات پرستار جوان مي‌آيند‍«‌ من آن مقاله را بر محور اين دو سطر نوشته بودم كه تعجب مي‌كنم آن را به اين شكل چاپ كرده بودند.  به رغم همه‌ي اين در آن زمان مسايل از بسته شدن هر دوي‌شان ـ‌ بخصوص شرق ـ ناراحت شدم.

درباره‌ي نشريات دانش‌جويي‌ هم بايد نكاتي را ذكر كنم. سال 83 كه به جشن‌واره‌ي نشريات دانش‌جويي‌ در مشهد رفتم؛ تمام آن‌هايي كه نمونه‌اي از مجله‌هاي‌شان را به ما داده بودند به طور كامل و با ذكر نشاني و تلفن معرفي كرديم. از آن به بعد تا به امروز هر گاه نشريه‌اي به دست‌مان رسيده ـ چه به طور مستقيم و چه با واسطه ـ بدون هيچ قيد و شرطي معرفي كرديم و يك نسخه از بلم را براي‌شان فرستاده‌ايم. اما جالب است بدانيد كه تا به حال هيچ نشريه‌ي دانش‌جويي حتا يك‌بار بلم را معرفي نكرده است!

 بدون تعارف عرض مي‌كنم در ارتباط با اكثر نشريات دانش‌جويي، به سود آن‌ها بود كه با ما تعامل داشته باشند و ما چيزي از دست نمي‌داديم. اما به رغم اين مسايل من به سراغ مديران و سردبيران اين نشريات مي‌رفتم و تمايل داشتم كه با هم بيش‌تر هم‌كاري كنيم، ولي آن‌ها تمايل چنداني نشان نمي‌دادند.

البته يك چيز را هم بگويم. بيش‌تر شور و شوق فعاليت‌هاي دانش‌جويي در فضاي دانش‌گاه‌ها اتفاق مي‌افتد و آن‌ها ترجيح مي‌دهند كه در همان فضاي كوچك و بين هم‌كلاسي‌هاي‌شان سري دربياورند و به آن قانع‌اند. آن‌ها مقطعي فكر مي‌كنند و خيال مي‌كنند دانش‌گاه محدود به كلاس درس‌شان است و دانش‌جو هم همان دوستان گل و بلبل‌شان هستند. بنابراين در جلسات آن‌چناني مي‌نشينند، پز روشن‌فكري مي‌دهند، سيگار مي‌كشند و مدام انتخابات برگزار مي‌كنند و براي خودشان دبير و سخن‌گو و ... انتخاب مي‌كنند. هميشه هم به در و ديوارشان يك‌سري شعارها و  پوسترها را مي‌چسبانند. به هر حال وقتي انگيزه‌ها متفاوت باشد، نقاط مشترك كم مي‌شود و اين، مسئله‌ي هم‌كاري را دشوار مي‌كند.

بگذريم. هدف از طرح اين‌ها بيش‌تر تشكر از آن‌هايي بود كه خالصانه قدمي برداشتند در معرفي‌ي بلم و ديگر نشرياتي كه شرايط ما را داشته و دارند، و گر نه ما زياد اهل گلايه نيستيم. در مقابل تمام نشريات و كتاب‌هايي كه به دست‌مان مي‌رسيد معرفي مي‌كرديم. در اين مدت بيش از پيش به اين جمله اعتقاد پيدا كردم و احتمالن نام مجموعه‌ي بعدي‌ام را همين بگذارم:‌ «هر كس براي خواب خودش پلك مي‌زند»

 

* به نقل از "فصل‌نامه‌ي ادبي ـ دانش‌جويي‌ي بلم"، شماره‌ي ۱۲و۱۳(آخر)، بهار ۱۳۸۶