بخش دوم ـ دیدگاهها دربارهی بلم
شايسته و آزانگيز...
اكبر اكسير (شاعر و طنزپرداز)
نشريهي دانشجويي اغلب مثل زندهگيي دانشجويي، جذاب، ساده و شيرين است. تختهسياهيست خطخطي اما صريح و صادق، جسور و پاك. آينهي شور و سرمستيست. آذرخشيست و شايد شهابسنگي در ظلمت سكوت. ميجهد و روشن ميكند هر چند پايان ترم خاموش شود؛ تاريخ جواني و جغرافياي انرژيست گاه در حد اعلاميه و تريبون آزاد است، گاه كتيبهاي بر پيشانيي روزگار. با تمام بيادعايي، ادعا دارد. حوضچهايست كه فكر دريا شدن دارد. گاه بازيچه دست سياستگران ميشود و توفيق خود را در توقيف مييابد، گاه دفتري ميشود شايسته و آزانگيز براي ثبت جوانان امروز يا همان شاعران و نويسندهگان بزرگ فردا.
«بلم» يكي از اين نشريات است كه با سردبيريي شاعر و روزنامهنگار جوان آستارايي (داوود ملكزاده) خواستن را به توانستن پيوند زده است و از چند ورق ساده، نشريهاي وزين و ماندني به جامعهي ادبيي ايران ارايه داده است.
تنها ايرادي كه ميتوان بر بلم گرفت اين است كه داوود ملكزاده نشريهي دانشجويي را از حالت دانشجويي به يك نشريهي حرفهاي ارتقا داده است و از محيط دانشگاه پا فراتر نهاده و آنسوي ديوار را ديده است، بلم را به جمع بزرگان شعر و ادب كشانده و از اين طريق آثار دانشجويان شاعر و نويسنده را در معرض ديد آنان قرار داده است. عدول از كليشه و جسارت داوود در اين مورد ستودني است.
بلم با تمام ضعفها و كاستيها هر شماره نسبت به شمارهي قبلي كاملتر شد و ثابت كرد با صداقت و پشتكار ميتوان با كمترين امكانات بر جايگاه رفيعي ايستاد. اينك كه با اتمام دورهي كارشناسيي ادبيات،آخرين شمارهي بلم به سردبيريي داوود منتشر ميشود؛ وظيفهي خود ميدانم كه به پاس آنهمه دقت و تلاش در معرفيي شعر و ادبيات امروز به داوود و همكاران پرشورش خسته نباشيد بگويم و سپاسگزار باشم از مسئولان خوشفكر دانشگاه پيام نور اردبيل كه ايشان را در رسيدن به اين جايگاه ياري نمودند. تداوم بلم در قحطيي نشريات وزين ادبي، وظيفهي مسئولان دانشگاه و دانشجويان پرشور پيام نور واحد اردبيل است.
من يقين دارم در بين نشريات دانشجويي نام بلم و داوود ملكزاده فراموش نخواهد شد.
***
افقهايي تازه
عليرضا بهرامي
(شاعر و مدير خبرگزاريي ايسنا)
وقتي فعاليتي دانشجويي است و از دل شهرستاني برخاسته، همين دو مولفه كافي است كه صداقت و خلوص را از آن انتظار داشته باشيم. در چند شمارهاي كه خود از «بلم» ديدهام، بيتعارف، خلاف اين خصوصيات را درنيافتهام.
علاوه بر آن، به دليل آنكه همچون هر فعاليت دانشجوييي ديگر، بر مبناي آرمانخواهي بنا نهاده شده است؛ صداقت و خلوص آن، به سادهگيي آزاردهندهاي كه از انباشتهگيي ناآشناييها ناشي شده باشد، نينجاميده است.
در واقع در اين لحظات، دربارهي نشريهاي فرهنگي سخن ميگوييم كه صادقانه و خالصانه، به افقهاي پيش رو نظر دارد و در عين حال، دوري از مركز را كه خود به خود، محروميتهايي را به ذهن متبادر ميكند، به فرصتي براي فعاليت بااصالت و پيشرونده تبديل كرده است.
نشانهي اين مدعا را هم اين نكته بدانيد كه بسياري از كسان و بزرگاني كه «از» يا «درباره»ي آنان در اين نشريه نگاشته شده است، در كمال بيخبري از حتا وجود چنين مجلهاي بودهاند. پس اين فرض كه «بلم» هم مسير خود را بر بستر مناسباتي گاه نامطلوب و ناحق يافته باشد، همينجا مردود ميشود. ميزان تمايل آن به برخي از اهل ادب محدودهي جغرافيايياش نيز نه تنها خصوصيتي بازدارنده براي آن بهشمار نميرود؛ بلكه شايد خلاف آن بايد عجيب به نظر برسد.
اميد كه اخلاف «داوود ملكزاده» ارجمند و همكاران بزرگوارش هم چنين باشند و نيز به افقهايي تازهتر سرك بكشند.
* * *
حرفي براي گفتن...
دكتر ناهيد توسلي
(مدير مسئول و سردبير مجلهي نافه)
مدير مسئول و سردبير محترم دوماهنامهي ادبي ـ دانشجوييي «بلـم»!
زنده ياد دكتر لطفعلي صورتگر استاد دانشگاه تهران هميشه ميگفت كه هيچ ايراني نيست كه در طول عمر خود حداقل يك بيت شعر نگفته باشد. بنابراين ما ايرانيها ميدانيم شعر يعني چه! اما از زمان حافظ به اين سو، كمتر شاعري توانست «شعريت» شعر را آنسان كه بايد اجرا كند. اينكه گفته شده شعر حادثهاي در زبان است، بيشك كلامي سخت عميق و درست به نظر ميرسد، منتها بايد تفسير ميشد كه اساسن «زبان» چيست؟
زبانشناسان بر اين عقيدهاند كه زبان پديدهايست زنده كه رشد ميكند، تغيير مييابد، بيمار ميشود، درمان پيدا ميكند، ميزايد، ميميرد، زنده ميشود... و خلاصه اين كه «زبان» پديدهايست پويا و نه ايستا.
بنابراين، اگر به اين توصيفها باورمند باشيم، شعر نيز كه حادثهاي در زبان است بايد دچار همينگونه دگرگونيها كه زبان محكوم به ابتلا بدان است بشود.
پس حالا، ميتوانيم بهانهاي داشته باشيم براي اينكه ادعا كنيم آنچه حافظ به نام غزل سرود و آن را به نقطهي اوج خود رسانيد، در شرايط جامعهي جهانيي امروز كه جهانيست ديجيتالي در دهكدهي كوچك مكلوهاني ميتواند متفاوت از آن چيزي باشد كه ما قرنها به نام شعر ميشناختهايم.
متاسفانه ـ و يا خوشبختانه ـ با اين شرايط و تغيير و تحولي كه در جامعهي جهاني صورت گرفتهاست و به ويژه با ظهور اينترنت و پديدار شدن زبان گفتاري و نوشتاري در ساختار اين پديده و ويژهي اين پديده، بيشك، زبان، به گونهاي ديگر به كار گرفته شده است. در همين رابطه، پس، شعر امروز نيز با اين ويژهگيهاي زمان و زمانهي خود بايد به گونهي نو و تازهتري شناخته، پذيرفته و به كار گرفته شود.
شعر امروز ايران، همانگونه كه تقريبن همهي شاعران اتفاق نظر دارند، دچار بحران زمان و زمانهي خود، يعني دچار ديگرگوني و آشفتهگي شده است و همين مسئله، لبهي تيغي شده است تا «هويت شعر امروز فارسي» دچار خلأ و آشفتهگي و بلاتكليفي بشود. از سوي ديگر متوليگريي شعر، بعد از نيما نيز دچار همين آشفتهگي شده است. مسلّمن منظور من از متوليگري، زعامت پدرسالارانهي حوزهي شعر نيست، بلكه همانگونه كه شما هم ميفهميد غرض از زعامت و متوليگري، زعامت و متوليگريي «ژانر» است و نه شخص. بنابراين آنچه را كه ما امروز به نام شعر با آن روبهرو هستيم و آن را دههبندي نيز ميكنيم، معجونيست از وضعيت بحرانزدهي هم متوليگريي شعر امروزمان و هم آشفتهگيي مبتلا به هزارهي سوم جهاني. به عبارتي ديگر، شعر ما هم مانند بيشتر پديدههاي ما، ناشناخته و گمشده و از دسترفته شده است.
بيشك در اين ميان، شاعران فارسيگوي ايراني و غير ايراني با بحراني در شعر امروز روبهرو هستند كه اين بحران و بههمريختگي، خود را در نشريات ادبي نشان ميدهد. من نيز، به عنوان مديرمسئول و سردبير نشريهي ادبي، فرهنگي، هنريي «نافه»، وقتي با انبوه شعرهاي شاعران جوان و ميانسالي روبهرو ميشوم كه شعرهايشان را براي چاپ به «نافه» ميسپردند، دچار همان بلاتكليفي و آشفتهگي، جهت يافتن «دبيرشعر»ي براي نشريهام ميشوم كه خود ِ شاعران گرفتارش هستند.
از سوي ديگر، انتشار نشريات مختلف ادبي به ويژه نشريات تخصصيي شعر، فضاي بسيار مناسبي را براي تعامل و بحث و گفتوگو در اين باب باز ميكند. نشريهي «بلـم» كه «نافه» تنها كاري كه در مورد آن توانست انجام دهد معرفي همهي شمارههاي آن بود، به سهم خود كوشش و تلاش بسياري را براي اشاعهي گسترهي حضور شاعراني فراهم آورد كه واقعن حرفي براي گفتن در شعر داشتند. شاعران جوان و دانشجويي كه هر يك در اين فضاي سخت به هم ريخته و آشفتهي فرهنگي، اجتماعي، سياسي، اقتصادي و... حرفهايي براي گفتن داشتند.
من اميدوارم وضعيت شعر امروز فارسي كه همان شعر امروز ايران است، با حضور شاعران و منتقدين ِ شعر باتجربه و نوانديش بتواند وضعيت و جايگاه هميشه بلند خود را در حوزهي ادب و فرهنگ زبان فارسي و ايران بيابد. اين امر ممكن نيست مگر با ياري و همدليي آنان كه شعر زندهگيشان است!
* * *
آرزوي دريا
مهدي خطيبي (شاعر و نويسنده)
همیشه ژورنالیسم برای من تداعیکنندهي دو ویژهگی بوده است: شتابزدهگی و غلو. در این میان ژورنالیسم ایرانی گذشته از عوامل بیرونی چون سانسور و مخاطب، گرفتار نوعی بیحالی و«با گروه اندیشدن» بوده است، بنابراین همسو با اندیشهي گروه گام برمیدارد و حتا تاب ـ سخن که هیچ حتا ـ بوی مخالف را ندارد . البته این دید «عدم درک حضور دیگری» در لایههای نهانیي شخصیت ایرانی خانه کرده است، بنابراین با ضرس قاطع میگویم تا رسیدن به مدرنیته باید سالها بدویم.
زمانی که یکی از شمارههای بلم به دستام رسید با اولین نگاه با خود گفتم: احتمالن تریبون جریان فرانو است. اما در شمارههای بعدی دیدم که گردانندهگان آن میکوشند پایگاهی بسازند برای جوانانی که می کوشند بیندشند و صادقانه بنویسند. با تمام ضعفهای شکلی و فنی، اما من مقالهها و شعرهای خوبی در آن خواندهام، مثل ِمقالهي اسماعیل امینی، یادداشت شجاعانهي داوود ملکزاده در مورد شفیعی و بسیارانی دیگر. باری... بلم اگر چه در آغاز بود و / هست اما بستر مناسبی برای حرکت به سمت دریاست. به قول منزوی: «افسانهي جویبار کوچک زیباست / یا رفتن رودی که سراپا غوغاست / رفتن زیباست، نفس رفتن، اما / ناز نفسی که آرزویاش دریاست»
* * *
تنهاييي بلمران
دكتر لطيف عطاري
(زبانشناس و عضو هيئت علميي دانشگاه پيام نور اردبيل)
نشريهي ادبياي كه از ديماه هشتاد و يك، نام زيبا و تداعيبرانگيز «بلم» را روي خود گذاشت و ناخودآگاه ذهن خواننده را به مرور منظومهاي از واژههاي زيباي ديگر، همچون موج، دريا، ساحل، بيكرانهگي، حجم آبي، افق دوردست، تنهاييي بلمران، قوي سبكبال و... دعوت نمود؛ حاصل تلاش دانشجويان ادبيات پيام نور اردبيل بود.
«بلم» از زمان انتشار اولين شماره تا به امروز، با وجود تمام محدوديتها نشان داد كه ميخواهد از يك نشريهي دانشجويي به يك نشريهي مطرح ادبي فراروي كند. امروز اگر شمارههاي انتشاريافتهي آن را با هم مقايسه كنيم؛ اين سير كمالگرايانه و تجربههاي نو به نو، به خوبي خود را نشان ميدهد.
بلمران بلم، داوود ملكزاده هم بنا به همان تبار دريايي و شمالياش توانست اين بلم زيبا را به خوبي در مسير كمال هدايت كند. ملكزاده با عشق و علاقهي بيحد و مرزش به ادبيات و با صفا و سادهگي و صميميت و خونگرمياش توانست اهاليي ادبيات و بزرگان اين قوم را خوانندهي نشريهاش كند و با يك روابط عموميي صميمانه و دوستانه، آنها را به سفري هر چند كوتاه، و گپ و گفتي مختصر به «بلم» دعوت كند.
ذهن نوجو و پرتكاپوي اين دانشجو، انديشهها و دغدغههايي كه براي ادبيات و زبان فارسي دارد، و پشتكار و اعتماد به نفس و هدفمندياش در اين وادي، رشكبرانگيز است. افتخار ميكنم كه با ايشان آشنا شدهام و دوست و معلمشان بودهام. آرزو ميكنم روز به روز شاهد موفقيتهاي بيش از پيششان باشم.
***
حركت ارتجالي
ثريا كهريزي (شاعر و منتقد)
من فصلنامهي بلم را توسط دوست عزيزم آقاي داوود ملكزاده شناختم. تفاوتي كه در بلم نسبت به مجلات ديگر احساس ميشود يك تفاوت ريز اما بسيار عميق و قابل توجه است، و آن دارا بودن شاخصهي حركت ارتجالي (Sponpotaniet) در كليت پنهان اين مجله است. بهتر است بدانيم كه حركت ارتجالي «نيروي خلاقي» است كه تمام تحولات و ترقيات اجتماعي و فرهنگي از آن نشئت ميگيرد. به تعبيري حركت ارتجالي در بشر به عنوان اصل شوق زندهگي (Ilanvtal) وجود دارد و اين نيرو سبب هر كنش و واكنشي در فرد آدميست. مصداق حركت ارتجالي را ميشود از مبناي زيستن هم مثال زد كه اين نيرو در افراد بشر تا سن 30 سالهگي به قدرت خودش باقي ميماند و بعد از آن به تدريج تحليل ميرود. به همين دليل است كه سالمندان، اغلب، پاسخهاي گذشته را تكرار ميكنند و نميتوانند براي يك مسئلهي جديد، پاسخ جديد و خلاقي بيابند. يعني مهارت حل مسئله در ميان سالمندان نسبت به گروه جوانان پايينتر است. در واقع هر فكر و انديشهاي از طرف هر فرد مسن، مرور و بازخوراند ِ پاسخهاي گذشتهي او به مسايل ميباشد.
با اين توضيح كوتاه در مورد اصل ارتجالي دانستيم كه چرا بايد اين فرق را بين برخي از مجلات قايل شد. همانطور كه ميدانيم فصلنامهي بلم را گروهي از دانشجويان كشور اداره ميكنند و طبعن اين گروه با پتانسيل بالا كه در راس آنان دانشجوي خلاق آقاي داوود ملكزاده قرار دارد كه سرشار از اين نيرو (حركت ارتجالي) ميباشد. و اگر ديدهاي تيزبين بخواهد مقايسهاي از اين زاويه داشته باشد ميتواند اين نكته را در قالب اين سوال مطرح كند كه آيا در نشريات ديگر چند درصد از حركت نظري ـ محتواييي مجلات ادبيي اكنون ايران، داراي اين شاخصهي مهم «حركت ارتجالي» است؟ متاسفانه خيلي از مجلات ِ به اصطلاح حرفهايي كشور توسط ميانسالان اداره ميشود، و خب طبيعي است كه همانطور كه گفته شد، پاسخ يك فرد ِ سال از سرگذشته هم يك پاسخ خلاق نميتواند باشد و شايد به همين دليل هم است كه كمتر شاهد مهارتهاي خلاقانهاي در حوزهي حرفهايي مجلات ادبي هستيم.
در اينجا قصد من به هيچ وجه بزرگنماييي يك موضوع نيست، اصلن قصد اين را هم ندارم كه بگويم مجلهي بلم بدون ضعف است. همانطور كه اشاره كردم در فصلنامهي بلم نيرويي جوان و خلاق وجود دارد كه اين مجله را كمي دور از روال هميشهگي و كسالتآميز خواندن يك مجله نگهداشته است.
بلم سرانجام در كنارهي درياي بيكران ادب معاصر پهلو گرفت!
علي معصوميي همداني
(عضو هيئت تحريريهي مجلهي بايا)
آن سال كه چشممان در پهنهي درياي هميشه توفانيي ادب به بلم خورد، گمان نميبرديم ملكزاده بتواند آن را سالم به كرانهاي برساند. چرا كه داوود مدام در سرمقالهها "هل من ناصر" ميطلبيد و صلاي داوودي سر ميداد. ولي از همان بارگيريي نخستين شماره كه كالاهاي: ويژهنامه، مقاله، شعر، داستان، ترجمه، با شاعران معاصر، نشريات، كتابخانه، طنز و ... را سوار اين بلم ديديم با خود گفتيم: اين نشريهي نامركز ِ نوپا كه در پيشانيي خود در هر شماره بيش از بيستوپنج نام را دستچين كرده، بايد حرفي براي گفتن داشته باشد! اكنون سيزده شمارهي بلم پيش روي ماست كه در مجموه دويستوچند نويسنده، شاعر، داستاننويس، مترجم، هنرمند و ... را از چاهار گوشهي اين دريا در مجموع و به دست داوود در سيزدهمين شماره، در ساحلي از ساحلهاي ادب آرام گرفته است، تا ملكزاده پاروي چاهاردهمين بلم را به داوودي ديگر بسپارد. دستاش را به گرمي بفشاريم كه سالم ماندن در اين سفر و به سلامت رسيدن دست مريزاد دارد!
فصلنامهی ادبی دانشجویی بلم از 1383 تا 1386 در مجمع علمی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه پیام نور اردبیل در 13 شماره منتشر شده است. این مجله جدای از انعکاس فضای دانشجویی و شعر و ادبیات منطقه(اردبیل و آستارا) نگاهی به کل جامعهی ادبی آن روزگار داشته است و شاید تنها اشکال بلم در این بود که مجلهی دانشجویی نبود؛بلکه فراتر از آن عمل کرد!